حاشیه‌های تشییع شهیدی که بعد از ۳۶ سال به خانه برگشت

صبح، خواب شیرین دست از سر چشم آدم برنمی‌دارد. همسایگان خیابان حسام‌الدین اما کوچه‌ها را آب‌وجارو زده‌اند. گلدان‌ها را توی کوچه چیده‌اند. اسفند دود می‌کنند، گلاب می‌پاشند و صلوات می‌فرستند.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی انقلاب نیوز،هفته گذشته پیکر دو شهید دوران دفاع مقدس باانجام و بررسی آزمایش تشخیص هویت ژنتیکی؛ DNA شناسایی شد. شهیدان «حسین علیقلی نژاد» از شهدای محله جوادیه و «محسن ساری» از شهدای محله هفت‌چنار که سال ۱۳۶۳ به شهادت رسیدند.


 پیکر این دو شهید بعد از ۳۶ سال به آغوش خانواده برگشت و طی اجرای برنامه‌های معنوی در «معراج شهدا» و محله سکونتشان تشییع و سپس در قطعات شهدای بهشت‌زهرا(س) به خاک سپرده شد. به آیین تشییع شهید ساری رفتیم تا حاشیه‌های این مراسم مردمی و معنوی را بنویسیم.


 آنچه که گذشت در یک نما...

 

پیکر شهید ساعت ۹ صبح، ابتدا به‌سنت مرسوم به خانه پدری رفت و بعدازآن روی دوش مردم تا مسجد جامع حجت(عج) تشییع شد. بعد از خواندن زیارت عاشورا، نماز بر پیکر مطهر شهید و محفل روضه‌خوانی به مناسبت ایام محرم که حدود یک ساعت طول کشید، نیروهای نظامی، هم‌رزمان سابق شهید و جوانان پیکرش را در چند خیابان اصلی و مهم منطقه ۱۰ تشییع کردند. بعدازاین مراسم که تاساعت ۱۲ ادامه داشت، پیکر شهید برای خاک‌سپاری و آرام گرفتن در جوار قبور مزار دیگر شهیدان دوران دفاع مقدس و انقلاب، راهی بهشت‌زهرا(س) شد.

قرار است به میزبانی خانواده شهید، مسجد جامع حجت(عج) و همسایگان، یادمان و مجلس ترحیمی عصر یکشنبه در همین مسجد برگزار شود. اگر دوست داشتید اما به هر دلیل نتوانستید در این مراسم شرکت کنید، این گزارش شاید بتواند حال و هوای این مراسم که با استقبال و حضور خودجوش مردم برگزار شد را تداعی کند.

 

واگویهٔ اول؛ دیدی دوباره مادر اول شد؟!

 

هنوز ساک آمدنت را زمین نگذاشته، بگذار برایت بگویم. از در که وارد شدی، سراغ مادر و پدرت را نگیر. پدر چند سال بعد از تو و مادر همین چهل روز پیش از دنیا رفت. عادت داشتی که خانه نیامده بروی مسجد حجت(عج)و سراغی از رفقا و بچه مسجدی‌ها بگیری. خبر خوشی برایت دارم. مسجد هست، حالا بزرگ‌تر از قبل شده است.

امروز هم خیلی‌ها آنجا منتظرند تو را ببینند از غریبه گرفته تا آشنا. از هم‌رزم‌ها و دوستان دیروز تا همسایه‌های جدید. حتی بچه‌هایی که هیچ‌وقت تو را ندیده‌اند و وای که اگر بودی چقدر قند توی دلت آب می‌شد از دیدنشان. یادت هست چقدر سربه‌سر بچه‌ها می‌گذاشتی و با آ